لحظه باشکوه
- ۰ نظر
- ۱۱ آبان ۹۳ ، ۱۶:۴۷
- ۲۴۷ نمایش
این پست کاملا متفاوت رو تقدیم میکنم به تمام معلمان زحمتکش
یه روز معلم به حسنی میگه یه انشا بنویس میره خونه مادرش داره نمارمیخونه میگه انشا چی بنویسم می گه الله اکبر می ره پیش پدرش پدرش کار داشت می گه انشا چی بنویسم می گه خفه شو می ره پیش خواهرش خواهرش داره فیلم ترسناک می بینه میگه چی بنویسم خواهرش میگه گودزیلا وارد میشود میره پیش برادرش داره داره اهنگ گوش میگه انشا چی بنویسم میگه توبرو من نمییام .
روز بعد معلم می گه انشاتو بخون می خونه الله اکبر معلم میگه افرین می خونه خفه شو معلم میگه الان مدیرو میارم مدیر درو بازکرد خوند گودزیلا وارد می شود مدیر می گه بیا بریم دفتر میخونه توبرو من نمیام
*
معلم کیمیای جسم و جان است
مــعلم رهنمای گمرهان است
شـده حک بر فراز قله ی عشق
معلم وارث پیغــــمبران است
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ ها که بودش روی دوش
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد و این مشق ها را خط بزن
تقدیم به تمام عزیز معلمانم
معلم چراغ فروزنده سرزمین علم و فرهیختگی است
و دانستن و شناختن را با گذشت و مهرآفرینی
به جان
های شیفته آموختن ارزانی میدارد
معلم گفت «الف» گفتم او. معلم گفت «ب» گفتم با او. معلم گفت «پ» گفتم پیش او. معلم گفت «ج» خواستم بگویم جدایی گفت نگو
معلم از دانش اموز پرسید :بگو ببینم جانم، ساعت چند بخش است؟
دانش اموز گفت :ساعت دو بخش است؟
معلم گفت :می توانی صدای ان را بکشی؟
دانش اموز گفت :بله اقا معلم، تیک تاک، تیک تاک.